تبليغاتX
بانوی شعر شهدا
 
آثار ادبی خانم پروانه نجاتی
 
بسم الله

سناریوی دلتنگی

 

**اپیزود ۴ - سهمیه**

 

دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس

باور نکرد سهم مرا سر کشیده است

باور نکرد جای تو را پر نمی کنند

باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است

این امتیازهای کذایی که بی دریغ

طومار طعنه همه هم کلاس هاست

ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود !

سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست

رفتی که راه باز شود ، راه باز شد

اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید

زیر غبار رفتن شان اشک های من

در انتظار آمدنت سیل آفرید

تو مایه غرور منی گرچه نیستی

مرد حماسه ، مرد بلاپوش شهر من

باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام

خلوت نشین قطعه خاموش شهر من

اینک منم که در هوس چشم های تو

دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها !

در حسرت چشیدن گرمای دست تو

می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها

 

پروانه نجاتی - شیراز

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:3  توسط سجاد  | 
بسم الله

سناریوی دلتنگی

 

** اپیزود ۳ - مهر پدری **

 

امروز من پدر شدم و دیدم در من چه حس و حال عجیبی بود

می خواستم صدا بزنم (( بابا )) اما چه داستان غریبی بود

لکنت گرقته بودم و فهمیدم این واژه آشنای زبانم نیست

بغضی گرفت راه گلویم را ، انگار حجم مبهم سیبی بود

از چشم کوچک پسرم خواندم باید دوباره سعی کنم (( با ... با ))

نوزاد گریه کرد و در جانم غوغای انفجار مهیبی بود

در من چقدر حسرت این واژه است ، در من چقدر حسرت این واژه است

ای کاش از حرارت این مفهوم در ذهن تار بسته نصیبی بود

من زل زدم به نرمی دستانش دست مرا فشرد و دلم لرزید

یعنی دو مرد پشت هم و با هم پیمان بی ریای نجیبی بود

از عمق قاب عکس نگاهم کن ، آه ای غرور کوفته بر دیوار

تقویم زندگانی من بی تو تاریخ پر فراز و نشیبی داشت

 

پروانه نجاتی

شیراز-اسفندماه ۸۶

  نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:22  توسط سجاد  | 
بسم الله

سناریوی دلتنگی

 

** اپیزود ۲ - عروسی **

 

تکان بخور تو از این قاب خانه ات آباد

نشسته ای که در این خانه هر چه بادا باد

همیشه موقع تصمیم پشت من خالی است

چقدر خالی جایت پدر عذابم داد

نشسته ای روی این تانک و میزنی لبخند

و هستی از همه قید و بندها آزاد

چهل غروب پس از تو تولد من بود

چه فرق می کند اردیبهشت یا مرداد

چه جای جشن گرفتن چه جای شادی بود

برای این دل پر غصه ، این دل ناشاد

شناسنامه من بیست و پنج پاییز است

که مثل سیب بر این شاخه اتفاق افتاد

شب عروسی فرزند بی ستاره توست

بیا و دست بینداز گردن داماد

که گفته اند : کم از صبح پادشاهی نیست

به شرط آنکه پسر را پدر کند داماد

فقط به فرصت امضای عقد نامه بیا

بیا به مجلس عیشم بگو مبارک باد

 

پروانه نجاتی

شیراز - اسفند ۸۶

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:57  توسط سجاد  | 

بسم الله

سناریوی دلتنگی

 

 

** اپیزود ۱ - کارنامه **

 

دو بخش دارد : با ... با ... که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی

اتاق با نفسش گر بگیرد از گرما

همین که نیست کشتی بگیرد او با من

و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا ...

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم

و یا به مسجد ، هیئت ، خرید یا هرجا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

شلمچه ، تهران ، قم ، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید : صد آفرین پسرم !

همین که نیست کند کارنامه ای امضا

***

چرا زقاب تکانی نمی خوری ای مرد

چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همه نمره های من عالی

نگاه کن تو به این برگه حضرت والا !

***

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد

و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق

و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا !

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

آهای مرد حسابی بگیر دستم را

***

کشید چفیه به چشمان ابری و باران ...

گرفت خودکار از دست کوچکش بابا !

 

پروانه نجاتی

شیراز -اسفندماه ۸۶

  نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 14:9  توسط سجاد  | 

بسم الله

 

سفره عقد

عاقد دوباره گفت : وکیلم ؟ ... پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند : رفته گل ... نه گلی گم ... دلش گرفت

یعنی که از اجازه بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه ای ، خبری ، عطر چفیه ای

رویای دخترانه او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آیینه ، شمعدان

آن روز دور سفره به جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت وکیلم ؟ ... دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود

او گفت با اجازه بابا ، بله  بله

مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود

پروانه نجاتی

شیراز - اسفندماه ۸۶

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:57  توسط سجاد  | 
بسم الله

 

** تقدیم به سنگر سازان بی سنگر **

 

مرز محال

معصومه گفت از پدری که شهید شد

مردی که طرح صفحه یک سر رسید شد !

مردی که چون سیاوش از آتش گذشت و رفت

تا در نگاه سرخ زمین رو سپید شد

مردی که زیر بارش خمپاره های خشم

بر عشق خاکریز زد و ناپدید شد

مردی که از محال مجال آفرید و بعد

تفسیر نامعادله های جدید شد

نقاشی قشنگی از او در اتاق بود

آن را نگاه کرد و باران شدید شد

یک مرد ، با چفیّه و عینک ، شبی سیاه

محو عبور بارقه های امید شد

لبخند می زد او به همه از روی (( لودر )) ...

... و رد جاده در گذر او سفید شد !

پروانه نجاتی

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:15  توسط سجاد  | 

بسم الله

 

 

** تقدیم به همسران جانبازان موجـی **

سایه بان

هم سن و سال ها همه از او جوان ترند

خوش آب و رنگ تر همه خوش استخوان ترند

گیسوی او سفید و لبهای او کبود

چشمان بی فروغش از این هم خزان ترند

می داند امتحان بزرگی است عاشقی

در عشق کشتگان بلا سخت جان ترند

هر روز باید آینه باشد و بشکند

آیینه های گل زده باری گران ترند

گاهی که اتفاق بیفتد هراس و ابر

دیوارهای خانه از او آسمان ترند

نقل کلام محفل همسایه هاست ، آه

آنها که دایه های از او مهربان ترند

موجی اگر بشورد و مرد آتشین شود

مردم به سازگاری او بدگمان ترند

با این وجود صبر قشنگش شنیدنی است

غم ها هر آنچه بیشتر اما نهان ترند

زن ، سایه بان خستگی یک کبوتر است

غم های مرد شعله ورش بی کران ترند

پروانه نجاتی

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:11  توسط سجاد  | 

بسم الله

 

 

وداع

با من بیا به فرصت یک چشم هم زدن

در کوچه های باور مردم قدم زدن

گرم است جای پای شهیدان به روی خاک

باید سری به کوچه پر پیچ و خم زدن

یک ساک کهنه ، آینه ، قرآن ، وداع و بعد ...

بر قله های صبر و صلابت علم زدن

حس کن نسیم رفتن گرمای خانه ، شد

تاریخ غصه های زنی را رقم زدن

زن با بهانه های دو کودک چه می کند

جز از  (( می آید از سفرش زود )) دم زدن

مردی گذشت از زن ، فرزند ، زندگی

آغاز دل به وسعت دریای غم زدن

- دشمن مگر به خانه ما رحم می کند

باید به موج حادثه اینک بلم زدن -

حس کن صدای نبض دلی را که عاشق است

باید سری به خانه این متهم زدن !

پروانه نجاتی

 

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:12  توسط سجاد  | 
بسم الله

 

طاعون

اینک که شهر شعله ور بی خیالی است

جای برادران غیورم چه خالی است

جای برادران غیوری که بعدشان

این شهر در محاصره خشکسالی است

بی ادعا ز خویش گذشتند و پل شدند

رد عبور صاعقه شان این حوالی است

من حرف میزنم و دلم شعر می شود

در واژه های من هیجانات لالی است

طاعون گرفته ایم و کسی حس نمی کند

تا آنکه زنده بودنمان احتمالی است

آلوده است کوچه ، خیابان به زندگی

چیزی که هست و نیست و حالی به حالی است

بر من چه سخت می گذرند این غروب ها

جای برادران غیورم چه خالی است !

پروانه نجاتی

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:33  توسط سجاد  | 
بسم الله

 

ای شعر ، ای بهانه در خود گریستن

تابیده بر کبود زمین روی فاطمه

پیچیده بر سبوی زمان بوی فاطمه

ای دل هزار مرتبه در عشق تازه شو

شاید رسی به خلوت نه توی فاطمه

امشب بپیچ زلف غزلهای خسته را

بر شانه نسیم خوش کوی فاطمه

سرمست از تلاوت آیات نور باش

تا پر کشی به بال دعا ، سوی فاطمه

امشب پر از بهانه ی شور و نشور باش

چرخی بزن در آینه ی خوی فاطمه

در کوچه های وحی به سوگ زمین نشین

وقتی شکست حرمت مشکوی فاطمه

وقتی که آسمان تب طوفان حشر داشت

در حسرت اشاره ی ابروی فاطمه

مجروح تر ز صبر علی ، ذوق آتشین !

شعری  بخوان شکسته چو پهلوی فاطمه

چون دستهای کوچک زینب غریب وار

دستی بگیر زیر دو پهلوی فاطمه

مثل حسین گر تب اشکی است در دلت

سر را گذار بر سر زانوی فاطمه

ای شعر ، ای بهانه در خود گریستن !

بوی بهشت میدهی و بوی فاطمه

پروانه نجاتی

اردیبهشت ماه ۸۰ - شیراز  

  نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 18:48  توسط سجاد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM